تبليغاتX
الیگا

خاطره شیرین 

خیلی خسته وگرسنه بودیم نزدیک 2 ساعتی دنبال کارای زیادی
بیرون بودیم ساعت از وقت ناهار حسابی گذشته بود تازه کارای
اداری تموم شده بود گرمای تابستون اونقدر زیاد بود که هیچ
نوشیدنی غیر از هوای مطلوب کولر بی فایده بود
در مسیر برگشت به خونه شیرینی فروشی بود که بوی شیرینیها
...
خلاصه چند دسر گرفتیم وبناچار بیرونش خوردیم که ی گدای
خیابونی(بچه) بهمون گیرداد من وقتیکه فهمیدم سریع گفتم :
بروبا با ما خودمون گرسنه ایم
اونوقت بود که اون گدا رفت پیش بقیه دوستاشو باتعجب گفت
می گه ما خودمون گرسنه ایم اینجا بود که من :
خوشحال بودم که زود از دستش راحت شدم وکلی خندیدم
 نوشته شده توسط  اليگا در دوشنبه هجدهم تیر 1386  | موضوع : | لينک مطلب|

  TAKP30لینک باکس

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by eligana.blogfa.com